تبليغاتX
ღ..::شب نیلوفری::..ღ

ღ..::شب نیلوفری::..ღ

ای انیس دلنوازم دل پریشانم تویی
از حوادث گر ببینم شاخه‌ی سروی به خاک
گر تماشای هلال مه نمایم هر طلوع
چون ببارد نم‌ نم باران به روی سبزه‌ها
صبح‌گاهان ساقه‌ی گل گر برقصد با نسیم
در بهاران می‌شود دشت و بیابان لاله‌زار
گر بخندد گل به رویم در گلستان وجود
هر کجا پروانه‌ای بینم به دور شمع سوز
هر زمان بهر نمازی روسوی یزدان کنم
ز آشیان دل نیاید نغمه‌ای غیر از فراق
صبح محشر باغ رضوان گر دهندم از کرم
دست‌ها برهم کشم افسوس و حسرت یاد تو
هر طرف رو می‌کنم در پیش چشمانم تویی
یاد آرم از تو چون سرو خرامانم تویی
طاق ابروی تو بینم ماه تابانم تویی
بر رخ هر سبزه و گل آب بارانم تویی
ساقه‌ی گل غنچه‌ی گل در گلستانم تویی
نرگس خوش‌بوی دشت لاله زارانم تویی
با وجود گل بگویم لعل خندانم تویی
آه از دل برکشم چون شمع سوزانم تویی.
با شروع حمد گویم سرّ ایمانم تویی
گر به ظاهر خنده دارم آه پنهانم تویی
مثل سرخوش باز می‌گویم که رضوانم تویی
دست‌ها چون لنگر بینم که دستانم تویی

+ نوشته شده در پنجشنبه 3 دی1388 19:30 توسط ღسحرღ |



یا ابالفضل تویی تاج سر ام بنین

پسر فاطمه هستی پسر ام بنین

تو علمدارترین صاحب پرچم هستی

تو به اسرار دل فاطمه محرم هستی

تا تو بودی نگرانی به دل خیمه نبود

تا تو رفتی همه ی خیمه شده رنگ کبود

گر چه گفتی تو غلامی به من اما عباس

تو شدی آبروی حضرت زهرا عباس

من زینب چه کنم بی تو در این دشت بلا

 من و یک خیمه ی پر کودک و زن در صحرا

دست تو قطع شد و دست مرا می بندند

چشم تو پاره و بر گریه ی من می خندند

جگر من شده چون چشم تو پاره پاره

دختر شیر خدا بعد تو شد آواره

از شکافی که به فرق سر تو افتاده

معجر از روی سر خواهر تو افتاده

به همان محکمی ضربت نامرد عمود

خورده ام سیلی و رخساره ی من گشته کبود

تو سر نیزه و من محمل بی پرده اخا

سهم تو علقمه و قسمت من شام بلا

+ نوشته شده در پنجشنبه 3 دی1388 19:13 توسط ღسحرღ |


ایام محرم و سالروز شهادت امام حسین و برادر گرامیش حضرت عباس

و یارانشان را به همه شیعیان ومسلمانان تسلیت میگویم

+ نوشته شده در سه شنبه 1 دی1388 13:15 توسط ღسحرღ


 
مادرم خواب دید که من درخت تاکم. تنم سبز است و از هر سرانگشتم، خوشه های سرخ انگور آویزان.
مادرم شاد شد از این خواب و آن را به آب گفت.


 فردای آن روز، خواب مادرم تعبیر شد و من دیدم اینجا که منم باغچه ای است و عمری ست که من ریشه در خاک دارم. و ناگزیر دستهایم جوانه زد و تنم، ترک خورد و پاهایم عمق را به جستجو رفت.
و از آن پس تاکی که همسایه ما بود، رفیقم شد.
و او بود که به من گفت: همه عالم می روند و همه عالم می دوند، پس تو هم رفتن و دویدن بیاموز.
من خندیدم و گفتم: اما چگونه بدویم و چگونه برویم که ما درختیم و پاهایمان در بند!
او گفت: هر کس اما به نوعی می دود. آسمان به گونه ای می دود و کوه به گونه ای و درخت به نوعی.
تو هم باید از غورگی تا انگوری بدوی.
و ما از صبح تا غروب دویدیم. از غروب تا شب دویدیم و از شب تا سحر. زیر داغی آفتاب دویدیم و زیر خنکی ماه، دویدیم. همه بهار را دویدیم و همه تابستان را.

وقتی دیگران خسته بودند، ما می دویدیم. وقتی دیگران نشسته بودند، ما می دویدیم و وقتی همه در خواب بودند، ما می دویدیم. تب می کردیم و گُر می گرفتیم و می سوختیم و می دویدیم. هیچ کس اما دویدن ما را نمی دید. هیچ کس دویدن حبّه انگوری را برای رسیدن نمی بیند.


و سرانجام رسیدیم. و سرانجام خامی سبز ما به سرخی پختگی رسید. و سرانجام هر غوره، انگوری شد.
من از این رسیدن شاد بودم، تاکِ همسایه اما شاد نبود و به من گفت: تو نمی رسی مگر اینکه از این میوه های رسیده ات، بگذری. و به دست نمی آوری مگر آنچه را به دست آورده ای، از دست بدهی. و نصیبی به تو نمی رسد مگر آنکه نصیبت را ببخشی.
و ما از دست دادیم و گذشتیم و بخشیدیم؛ همه داروندار تابستان مان را.

***
مادرم خواب دید که من تاکم. تنم زرد است و بی برگ و بار؛ با شاخه هایی لخت و عور.
مادرم اندوهگین شد و خوابش را به هیچ کس نگفت. فردای آن روز اما خواب مادرم تعبیر شد و من دیدم که درختی ام بی برگ و بی میوه. و همان روز بود که پاییز آمد و بالاپوشی برایم آورد و آن را بر دوشم انداخت و به نرمی گفت: خدا سلام رساند و گفت: مبارکت باد این شولای عریانی؛ که تو اکنون داراترین درختی. و چه زیباست که هیچ کس نمی داند تو آن پادشاهی که برای رسیدن به این همه بی چیزی تا کجاها دویدی!

+ نوشته شده در سه شنبه 24 آذر1388 20:3 توسط ღسحرღ |


پس از یک نفس عمیق با اندیشه هایم به دنیای تنهایی ام سفری خواهم کرد آنجا که به هیچ کس
در نیافته است این امنیت ها چگونه بوجود آمده اند.
امشب تمامی حکایت ها سفرها در من نقش بسته اند و هر یکی پس از دیگری مرا به سوی خویش
می کشانند و من غریبانه با تمام تمناهای ماندن هر یک به یک آنها را در آغوش سبزم می نشانم
تمام وجود خستگی های من بوی رفتن میدهد بوی بیقراری همه دیار برای من تنها بیابان عطش
است. عطش عشق من خاموش نگردد هرگز .
حالا همه دوبیتی ها اینجا نشسته اند و من حس میکنم تنهاترینم هیچ طلوعی کنار من نمی ماند
خانزاده از کوچه درویشی ما نمی گذرد هیچ نجوایی نیست که با شبهای سکوت من عاشقانه بماند
و من در اندوهم پی سکوت سکوت آن روزها همراه من بود و من محکوم به همنشینی با او بودم
هنوز احساس می کنم سخنان سالیانه من در سینه ام سنگینی می کند فقط با تخیلاتم در تنهاییم
سرگرم بایگانی بعضی ها هستم .
ذهن خسته من هر لحظه فریاد سر می دهد نا کجا آباد کجاست؟ ولی به آنجا می روم به دعوت ذهن
معشوقم تو هرگز مرا درک نخواهی کرد که من درختی بی بارم . تو هرگز با من دوام نخواهی آورد.
من دلم می خواهد رنگ را بردارم روی تنهایی خود نقشه ی مرغی بکشم....

+ نوشته شده در یکشنبه 15 آذر1388 22:29 توسط ღسحرღ |


اول سلام میکنم خدمت تمام دوستانم و اونایی که

تواین مدتی که نبودم بهم سرمیزدن

دوم اینکه عید غدیر وبه همتون تبریک میگم .از اونایی که سیدهستند عیدی میخوام

باید بدن

سوم اینکه میخوام منو ببخشید که نتوستم بهتون سربزنم چون به اینترنت دسترسی نداشتنم

وحالا اینم اولین آپم بعد از یه مدتی که نبودم

خواهشانظرخصوصی  نزارید

امیدوارم خوشتون بیاد


شكوفه های نگاه توست كه عطر خاطره های دور را به یادم می آرد

سخاوت دستهای زیبای توست كه گل عشق در باغچه خانه مان می كارد
واژه های قشنگ و پر معنای توست كه در دفتر عشقم به یادگار می ماند

اندوه از دست دادن توست كه غبار مرگ بر دلم می افشاند

اندیشیدن به چشمان بی پروای توست كه خواب ناز را از دیدگانم می رباید
پیوند دستهای من و توست كه شوق زندگی در دلم می رویاند

وعده های پر امید توست كه برایم نوید خوشبختی به ارمغان می آرد

شبنم اشكهای توست كه بر چهره ام گلهای غم می كارد

صدای آشنای توست كه مرا پیوسته به سوی خود می خواند

من از او شور وحال و گرمی واحساس میخواهم

من او را پاكتر از غنچه های یاس میخواهم

من به غیر از تو نخواهم ،چه بدانی، چه ندانی

از درت روی نتابم ،چه بخوانی ،چه برانی

دل من میل تو دارد، چه بجوئی، چه نجوئی

+ نوشته شده در سه شنبه 10 آذر1388 19:52 توسط ღسحرღ |


+ نوشته شده در شنبه 9 آبان1388 15:19 توسط ღسحرღ


 سلام دوستان ببخشید بهتون سرنزدم تو این مدت آخه کامپیوترم خراب بود
ببخشید انقدر طولانیه امیدوارم خوشتون بیاد منکه خیلی دوست دارم این شعرو
بازم ببخشید

به چشمان پري‌رويان اين شهر

به صد اميد مي‌بستم نگاهي

مگر يك تن از اين نا آشنايان

مرا بخشد به شهر عشق راهي   

به هرچشمي به اميدي كه اين اوست

نگاه بيقرارم خيره مي‌ماند

يكي هم ، زين همه نا آشنايان

اميدم را به چشمانم نمي‌خواند!

غريبي بودم و گم كرده راهي

مرا با خود به هر سويي كشاندند

شنيدم.. بارها.. از رهگذاران

كه زير لب مرا "ديوانه" خواندند

ولي من چشم اميدم نمي‌خفت

كه مرغي آشيان گم كرده بودم

ز هر بام و دري... سر مي كشيدم

به هر بوم و پري... پر مي‌گشودم

اميد خسته‌ام از پاي ننشست

نگاه تشنه‌ام در جستجو بود

در آن هنگامه‌ي ديدار و پرهيز

رسيدم عاقبت... آنجا كه او بود

"دو سرگردان،دو تنها و دو بي‌كس "

ز خود بيگانه ، از هستي رميده

از اين بي‌درد مردم ، رو نهفته

شرنگ نا‌اميدي ها چشيده

دل ازبي هم زباني‌ها شكسته؛

تن از نامهرباني‌ها فسرده ؛

ز حسرت.. پاي در دامن كشيده

به خلوت.. سر به زير بال برده.

دو تنها و دو سرگردان،دو بي كس

به خلوتگاه "جان" با هم نشستند

زبان "بي‌زباني" را گشودند

سكوت جاوداني را شكستند...

مپرسيد.. اي سبكباران... مپرسيد

كه اين ديوانه‌ي از خود به در كيست

چه گويم؟ از كه گويم؟ با كه گويم؟

كه اين ديوانه را از خود خبر نيست...

به آن لب تشنه مي‌مانم كه ناگاه

به دريايي درافتد بي‌كرانه

لبي ، از قطره آبي ، تر نكرده

خورد از موج وحشي تازيانه

مپرسيد.. اي سبكباران... مپرسيد

مرا با عشق او تنها گذاريد...

غريق لطف آن دريا نگاهم؛

مرا تنها به اين دريا سپاريد!!

+ نوشته شده در سه شنبه 5 آبان1388 0:4 توسط ღسحرღ |


 یکی بود ، یکی نبود. آن یکی که

وجود داشت ، چه کسی بود؟ همان خدا

بود و غیر از خدا هیچکس نبود. این

قصه را جدی بگیرید که غیر از خدا

هیچ کس نیست. 

استادى از شاگردانش

پرسيد: چرا ما وقتى عصبانى هستيم

داد مي‌زنيم؟ چرا مردم هنگامى که

خشمگين هستند صدايشان را بلند

مي‌کنند و سر هم داد مي‌کشند؟

شاگردان فکرى

کردند و يکى از آن‌ها گفت: چون در

آن لحظه، آرامش و خونسرديمان را از

دست مي‌دهيم.

استاد پرسيد:

اينکه آرامشمان را از دست مي‌دهيم

درست است امّا چرا با وجودى که طرف

مقابل کنارمان قرار دارد داد

مي‌زنيم؟ آيا نمي‌توان با صداى

ملايم صحبت کرد؟ چرا هنگامى که

خشمگين هستيم داد مي‌زنيم؟ 

شاگردان هر کدام

جواب‌هايى دادند امّا پاسخ‌هاى

هيچکدام استاد را راضى

نکرد. 

سرانجام استاد چنين توضيح داد:

هنگامى که دو نفر از دست يکديگر

عصبانى هستند، قلب‌هايشان از

يکديگر فاصله مي‌گيرد. آن‌ها

براى اين که فاصله را جبران کنند

مجبورند که داد بزنند. هر چه ميزان

عصبانيت و خشم بيشتر باشد، اين

فاصله بيشتر است و آن‌ها بايد

صدايشان را

بلندتر کنند.

سپس استاد پرسيد: هنگامى که دو

نفر عاشق همديگر باشند چه اتفاقى

مي‌افتد؟ آن‌ها سر هم داد

نمي‌زنند بلکه خيلى به آرامى با

هم صحبت مي‌کنند. چرا؟ چون

قلب‌هايشان خيلى به هم نزديک است.

فاصله قلب‌هاشان بسيار کم است .

استاد ادامه داد: هنگامى که

عشقشان به يکديگر بيشتر شد، چه

اتفاقى مي‌افتد؟ آن‌ها حتى حرف

معمولى هم با هم نمي‌زنند و فقط در

گوش هم نجوا مي‌کنند و عشقشان باز

هم به يکديگر بيشتر مي‌شود. 

سرانجام، حتى از نجوا کردن هم

بي‌نياز مي‌شوند و فقط به يکديگر

نگاه مي‌کنند. اين هنگامى

است که ديگر هيچ فاصله‌اى بين

قلب‌هاى آن‌ها باقى نمانده باشد.

امیدوارم روزی رسد که تمامی انسان ها قلب هایشان به یکدیگر نزدیک شود.

+ نوشته شده در سه شنبه 21 مهر1388 11:25 توسط ღسحرღ |


+ نوشته شده در جمعه 17 مهر1388 13:29 توسط ღسحرღ


 

عشق ،‌تصویر جاودانی ماست

یادگار تب جوانی ماست

با همین سادگی و بی رنگی

عشق ،‌نقاش ماست ، مانی ماست :

در زمین  این « سیا قلم » هایش

طرح دنیای آسمانی ماست

عشق ، این واژه ی به ظاهر گنگ

به وضوح غم نهانی ماست

خبر از جای ما چه می گیری ؟

عشق ،‌تمثیل لا مكانی ماست

 

سمت خوبی ،‌دو كوچه مانده به دوست

این خودش ،‌بهترین نشانی ماست

عشق ، چیزی است مثل یك لبخند

كه نمودار مهربانی ما ست

عمر بی عشق ما ، مصادف با :

مرگ جانسوز و ناگهانی ما ست

باید از او مواظبت بكنیم

عشق ، میراث باستانی ماست

+ نوشته شده در جمعه 17 مهر1388 13:26 توسط ღسحرღ |


 

در پس تنهایی من , تنهایی دورتر  و دست نیافتنی تری وجود دارد .
كسی كه ساكن آنجاست , تنهایی مرا بس پر ازدحام می پندارد ؛ و سكوت مرا لبریز از فریاد و غوغا می بیند .
و من , كه هنوز نا آرام وسرگردانم  , چگونه به آن تنهایی مطلق توانم رسید ؟
نغمه های آن دیار , در گوشم طنین افكن است .
و سایه ی تاریك آن ,  راه را از برابر دیدگانم پنهان میكند .
پس چگونه به سوی آن تنهایی آسمانی راه برم ؟
در پس این دره ها وبلندی ها , جنگل عشق و شیدایی است .
كسی كه ساكن آنجاست , خاموشی مرا تندبادی سهمگین می شمارد , و دلدادگان آن دیار ,
شیفتگی مرا  فریبی بیش نمی دانند .
من كه هنوز نا آرام و سرگردانم , چگونه بدان جنگل مقدس خواهم رسید ؟
من كه هنوز طعم خون در دهان دارم , چگونه آن تنهایی روحانی را درك توانم كرد ؟

من در پس این خویشتن در بند , خویشتنی آزاده دارم ,
كه در نظر او , رؤیاهایم  " نبردی در تاریكی " است .
من كه نوباوه ای خوار و زبونم , چگونه خویشتن آزاده ی خویش را بنیاد كنم ؟
آری , پیش از قربانی كردن تمامی خویشتن های در بند خود ,
یا پیش از آن كه تمامی مردمان , آزاده و رها گردند ،
من چگونه خویشتن آزاده ی خویش را بنیاد توانم كرد ؟
آری , چگونه برگ هایم به نوازش باد , ترانه ی پر كشیدن توانند سرود ,
بی آنكه ریشه هایم در ژرفای تاریكی زمین , فرو روند ؟
و چگونه عقاب جانم در برابر خورشید بال و پر تواند گشود ,
اگر لانه ای را كه به عرق جبین بنا نهاده , برای جوجه ها بر جای ننهد ؟ 

جبران خلیل جبران

+ نوشته شده در شنبه 11 مهر1388 15:48 توسط ღسحرღ |


One song can spark a moment
یک آهنگ می تواند لحظه ای جدید را بسازد



One flower can wake the dream
یك گل میتواند بهار را بیاورد



One tree can start a forest
یك درخت می تواند آغاز یك جنگل باشد



One bird can herald spring
یك پرنده می تواند نوید بخش بهار باشد



One smile begins a friendship
یك لبخند میتواند سرآغاز یك دوستی باشد



One handclasp lifts a soul
یك دست دادن روح انسان را بزرگ میكند



One star can guide a ship at sea
یك ستاره میتواند كشتی را در دریا راهنمایی كند



One word can frame the goal
یك سخن می تواند چارچوب هدف را مشخص كند



One vote can change a nation
یك رای میتواند سرنوشت یك ملت را عوض كنند



One sunbeam lights a room
یك پرتو كوچك آفتاب میتواند اتاقی را روشن كند



One candle wipes out darkness
یك شمع میتواند تاریكی را از میان ببرد



One laugh will conquer gloom
یك خنده میتواند افسردگی را محو كند



One hope will raise our spirits
یك امید روحیه را بالا می برد



One touch can show you care
یك دست دادن نگرانی شما را مشخص میكند



One voice can speak with wisdom
یك سخن میتواند دانش شما را افزایش دهد



One heart can know what's true
یك قلب میتواند حقیقت را تشخیص دهد



One life can make a difference
یك زندگی میتواند متفاوت باشد



You see, it's up to you
شما میبینی پس تصمیم با شماست

+ نوشته شده در یکشنبه 5 مهر1388 14:28 توسط ღسحرღ |


+ نوشته شده در یکشنبه 5 مهر1388 14:16 توسط ღسحرღ


خانه ام ابری ست

یکسره روی زمین ابریست با آن.
 
از فراز گردنه خرد و خراب و مست

باد می پیچد.

یکسره دنیا خراب از اوست

و حواس من!

آی نی زن که تو را آوای نی برده ست دور از ره کجایی؟
 
خانه ام ابریست اما

ابر بارانش گرفته ست.

در خیال روزهای روشنم کز دست رفتندم،

من به روی آفتابم

می برم در ساحت دریا نظاره.

و همه دنیا خراب و خرد از باد است

و به ره ، نی زن که دائم می نوازد نی ، در این دنیای ابراندود

راه خود را دارد اندر پیش...

+ نوشته شده در پنجشنبه 2 مهر1388 21:43 توسط ღسحرღ |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

اگرمن مردم دستهایم را بیرون بگذاریدتاهمه بفهمندبه آنچه میخواستم نرسیدم
اگرمن مردم مرا در تابوت سیاه رنگی بگذاریدتا همه بفهمند ناراحتم
اگرمن مردم قطعه یخی رادرتابوتم بگذاریدتا همه بفهمند به عشق یارم اشک می ریزم
اگرمن مردم چشمانم را باز بگذارید تاهمه بدانند چشم انتظار ماندم
اگرمن مردم مرا درتاریکی بگذارید تا تنهایی را حس کنم

روی قبرم بنویسید کبوتر شد و رفت
زیر باران غزلی خواند ، دلش تر شد و رفت
چه تفاوت که چه خورده است غم دل یا سم
آنقدر غرق جنون بود که پر پر شد و رفت
روز میلاد ، همان روز که عاشق شده بود
مرگ با لحظه ی میلاد برابر شد و رفت
او کسی بود که از غرق شدن می ترسید
عاقبت روی تن ابر شناور شد و رفت
هر غروب از دل خورشید گذر خواهد کرد
دختری ساده که یک روز کبوتر شد و رفت


love s.s

(نظریادتون نره)


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

دی 1388

آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386



دوستان من

آخرین همسفرم خاک
ازجنس پاییز
هامون
هامون 2
هامون 3
دنیا از نگاه من
آنچه دلم می گوید...
در کوی عشق
:: آدم برفي ::
فوتبال
یک قطره باران تنها
--::|::((__EMI__))::|::--
چیزی ارزشمندتر ازهمین امروزنیست
تنها در طلوع خورشید
زندگی جاریست............
Peyman014
شراب تلخ
آخرین شب
mp3fa
دیوانه عاشق
ღ♥ღپرپری جونღ♥ღ
گلچین از همه چیز
.....عشق.....
عاشقتم دیوونه
ღ ... عشق و یاس ... ღ
کلبه ي عشق
ترنم احساس
تاریخ_شاهنامه _ادبیات
.::هری پاتر ودیگر هیچ::.
زیباترین عکس های عاشقانه
فریاد بی صدا
تنهای تنها
پسرخجالتی
سنگ دارو
عاشقانه(محمدصدر)
خاطرات دوستی
تقدیم به عاشقترین عاشق ها
عشق ماندگار
بهار عشق
...itexpress
˙·▪● پسرک تنها ●▪·˙
دل نوشته
عکس های خفن ایرانی
افلاکیان
دنیای عاشقانه و سر کاری و جوک (SMS)
کودک نفهم‎!‎
شاهزاده ی تاریکی
محسن
شیطون اما لبریز احساس
نوشته های بی سروته
جمعی از برترین وبلاگ نویسان
بچه دهاتي
عسل جون
رویای خیالی
محمد پسر زمردی
شب زده ی عاشق
رهگذر عشق
دلتنگی های من
اسیر قفس
عاشقانه های مینا
دست نوشته های یک پسر متفاوت
کلبه عشق من و تو
عکس از مناظر زیبا
عشق افروز
صفا سیتی
دوست یابی
ایستگاه درس
اsweet love
عشق ازهمه جورش
نیستی هستی
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin